![]() |
![]() |
|
| اجتماعی . درد دلی . عشقی . ادبی |
|
نمیدونم چرا دیگه دستم به وبلاگ نویسی نمیره
انقدر سرگرم نوشتن ترانه و تصنیف شدم که دیگه ... اصلا قاطی کردم ولی دیگه از این به بعد میام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
می رود بی آنکه بفهمد فهمش به اندازه ی درک احساس مرغ عشق نبود می رود بی آنکه بداند گاهی وقتی باید مرد تا دوباره زنده شد می رود از ترس مردن و روزی هزار بار می میرد از ترس زنده نمی شود چرا که عاشق نیست او می رود ... بی آنکه بداند عاشقان نمی میرند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
با درود برتمامی دوستان گل یه چند وقت پیش ‘ همین طوری داشتم کانالای ماهواره رو بالا و پایین می کردم دیدم یه کانل فارسی زبان بنام صدای آمریکا یه برنامه گذاشته در مورد وبلاگ نمی دونم حالا برنامشون برای وبلاگ بود یا اون بخش از برنامه فقط مخصوص به بررسی وبلاگ های فارسی بوده ‘ به هر حال اونا بصورت رندوم ( ده ‘ بیست ‘ سی‘ چهل ) چند وبلاگ رو انتخاب می کردند و تو برنامه زندشون مطالب جالب اون وبلاگ هایی رو که انتخاب کرده بودند رو می خوندند ‘ حالا من یه پیشنهاد واسشون دارم که اگه به وب من اومدند و خواستن مطالب وب من رو اونجا بخونند ‘ تو بخش نظرات وبلاگ حتمی پیام بزارند که وبلاگ من رو انتخاب کردن ‘ نه برای من فکر می کنم اگه واسه همه این کار رو بکنن خیلی بهتره ‘ نمی دونم ؟! شاید اصلا اونها این کار رو می کنند و من خبر ندارم ‘ آخه تا به حال به وبلاگ من که نیومدند. اما بچه ها از همه ی این حرف ها که بگذریم ‘ چرا توی مملکت خودمون کسی از این کارا نمی کنه ‘چرا تلویزیون ما نمیاد و چه میدونم ‘ مثلا تو برنامه ی (( بیست و سی )) چند تا وبلاگ انتخاب نمی کنه .چند وقت پیش دیدم موسسه تبیان یه فراخوان گذاشته ‘ جالب بود اما جامع نبود ‘ بنظر من اونها محدود کار می کردند ‘ البته تقصیری هم نداشتن ‘ اونها بیشتر روی معارف اسلامی و موضوعات مذهبی کار می کردند و نمی شه بهشون ایراد گرفت ‘ اما کاش می شد یه مسابقه می گذاشتند و از وبلاگ نویس ها نظر خواهی می کردند ‘ راستی اگه تلویزیون خودمون برنامه گذاشت و خواست وبلاگ انتخاب کنه ‘ یادشون نره که به طرف اطلاع بدند ‘ اونها مطمئن باشند که ما وبلاگ نویس ها خیلی بیش تر خوش حال می شیم که تو مملکت خودمون ‘ جلوی این همه ایرانی وبلاگمون رو بخونن .
خارج از موضوع فوق می خواستم که بگم : کسی می دونه هایکو چیه ؟ هر کس که می دونه هایکو چیه بیاد و توی بخش نظرات یه توضیح بده ‘ چون قصد دارم تو پست بعدی در مرد هایکو توضیحاتی بدم که مخصوصا برای شعرا جالب خواهد بود . ♥ با سپاس از توجه شما ♥ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
با درود جا داره بخاطر غیبت تقریبا یک ماه و نیمه ام از همه ی دوستانی که اومدن به این وبلاگ و من نبودم پوزش بطلبم
حالا بعد از مدتی نبود آمدم که بگویم هستم پس مرا بشنوید : گیر کارم گریه بود که با اشک دلم را بشورم از همه هیچکس مرا نمی شناسد چرا که من هیچ کس را نمی شناسم دیگر خار مغیلانی نیست می روم من به طواف بی حائل به طواف دل خویش به همان خانه ی دوست که پر از لطف و صفاست که همه جای خداست نظر یادتون نره پیروز باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
با درود بر تمام هموطنان عاشق و تمامی مخاطبین گرامی این وبلاگ که بنده را لایق میدانند و به من سر می زنند یک چند روزی بود که آپ نکرده بودم ‘ حالا دوست دارم با یک سوال آپ کنم . عشق یعنی چه ؟ از شما دوستان و یاران گرامی می خواهم که جواب این سوال را بدهید. هر کس از دریچه ی چشم خود به دنیا می نگرد ‘ پس از شعار دادن بپرهیزید و تنها همان چیزی را بگویید که می بینید . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط بهراد |
|
|
سلام راستش دیگه خسته شدم ‘ انقدر که با شعر نو آپ کردم ‘ می خوام حرف بزنم ‘ اونم حرف دل می دونین من یه مشکلی دارم ‘ البته زیاد ناراحت نیستما ‘ اما اگه شما هم بودید حتما این مسئله شما رو هم آزار می داد . من یه پسر تقریبا قد بلند با 180 سانتی متر قد و 80 کیلو وزن ‘ با اندامی موزون و بقول بچه ها خوش تیپ هستم و البته چهره ای جذاب هم دارم ‘ به خدا نمی خوام از خودم تعریف کنما ‘ اینا رو گفتم که به اصل مطلب برسیم حالا اصل مطلب چیه ؟! اصل مطلب اینه که من هر کی رو که می خوام انقدر واسم ناز میکنه و ادا در میاره که روانی می شم ‘ اما اگه کسی رو نخوام ‘ واسه من میمیره ‘ خودکشی میکنه تا بتونه دل من رو بدست بیاره ‘ اصلا کلا من هر کی رو که بعدها خواستم یه روزی تحویلشون نمی گرفتم ‘ خوب شاید اونا هم دارن یه جوری تلافی می کنن ‘ به خدا من مغرور نیستما ‘ اما اونا باید درک کنن که بابا من نمی خوام بی جهت سر کارشون بزارم ‘ اما بعد که تحویلشون می گیرم دیگه همه می دونن من چه آدم با وفایی هستم و توی دوستی کم نمی زارم . در تکمیل حرفام باید بگم که همین چند روز پیش یکیشون اعتراف کرد که : یادته اون موقع ها من رو تحویل نمی گرفتی ‘ حالا منم تلافی می کنم ‘ البته الان با هم رفیقیما ‘ اما خیلی کلاس می زاره ‘ من دیگه حالم داره از این موضوع به هم می خوره . حالا به نظر شما ‘ علت این موضوع چیه ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
می خواهم که بخوانم اما … در صدایم گم می شوم نه بغض گلویم را می گیرد نه حنجره کج خلقی من نمی تواند صدا آنقدر اوج می گیرد که من در صدا گم می شود صدا بی اختیار زبان را می گرداند و حنجر را وادار به پخش آوایی دل نشین می سازد اما ناگهان … نمیدانم که چرا … |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط بهراد |
|
|
کاش هیچگاه از کاش نمی خواندم کاش اسم کتاب شعرم ای کاش نبود کاش کاش می مرد و واژه ای دیگر متولد می شد واژه ای که من آن را نمی دانستم که بگویم اش که بخوانم اش ولی افسوس که نمی شود ای کاش می شد ای کاش بود واژه ای به جز کاش و کاشکی کاش در دلم این همه حسرت نبود که به کاش وا داردم کاش هیچ کس حسرت را نمی دانست کاش حسرت با آه مردمان غریبه بود که در تاریکی کوچه های ای کاش فریاد نمی کشیدندش کاش کسی در دل عقده ی سر بسته ای نداشته باشد که بخواهد با ای کاش مرهم بی اثر به رویش بگذارد کاش من از حسرت نمی خواندم اما چه کنم که هست و نمی توان از آن گریخت هست و مرا مدام وا می دارد به آن که بگویم… ای کاش ای کاش ای کاش نه این دیگر‘ آخرین شعر کتاب ای کاش من است می خواهم که با حسرت بجنگم دیگر راه خیالم را بر کاش و ای کاش خواهم بست تا زبانم را وادار به گفتن ای کاش نکند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط بهراد |
|
|
بیچاره کودک فلسطینی نان ندارد بخورد مداد ندارد بنویسد تاب ندارد بخورد آلا کلنگ ندارد بالا و پایینش کند خوش بحال کودک اسراییلی نان که دارد بخورد هیچ موشک قسام هم می خورد در هوا تاب می خورد بالا و پایین هم می رود خبر رسیده کودک فلسطینی هم چیزی برای خوردن دارد گلوله آری کودک فلسطینی هم دیگر گرسنه نمی ماند گلوله می خورد نوش جان ؟! اما ببینم مگر گلوله و موشک خوردنی هستند ؟! جل الخالق عجب دنیای شگفتیست شاید دعوا سر خوردن گلوله و موشک است بچه های نازنین !! سر چند تا گلوله با هم دعوا نکنید اما نه انگار دعوا شروع شده ما خبر نداشته ایم راستی ‘ آن بچه های چند سال پیش آن بچه ها تکلیفشان چه می شود آن ها که دیگر بزرگ شده اند اما انگار هنوز سیر نشده اند شاید بعضی هایشان هنوز گلوله میل نکرده اند بخورید ‘ نوش جان اما مگر گلوله خوردنیست ؟! جل الخالق ‘ عجب دنیای شگفتیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط بهراد |
|
|
می گشایم دفتری نو که همه برگ هایش از ابریشم باشند و با عشق می نویسم رویش که تو را عاشقانه دوست می دارم باغچه ای خواهم ساخت از جنس گل رویت من در آن می کارم با اشکهای شبانه ام آبیاری می کنمش از نگاهت سایه بان می سازم که به زیرش عشق آرام بگیرد شب کهنه را پاک می کنم شب نو می سازم از جنس نگاهت آسمان را ستاره باران می کنم در میان دستهایم می گیرمت و قصه ی عشقمان را اینگونه فریاد می زنم : دنیا در دستهای من است من مالک دنیایم دست هایم را همچو کودکان که در گندم زار بازی می کنند به روی موهایت می کشم و پر از احساس تازگی می شوم در طبیعت عشقت سر مست می شوم دستهایت را می گیرم می گردیم می رقصیم زیر باران نگاهت سیراب می شوم از عشق با هم می خندیم با هم می گرییم با هم می میرییم با هم … |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
روی موزاییک های کنار پارک یک سوسک سیاه راه می رفت مرد رهگذر با پاهای بی رحم اش سوسک را لگد کرد و به جلو پرتاب کرد سوسک طاق باز شد ‘ جان داد و … مرد آن مرد من بودم و چه بی رحمم من و چه… بی رحمم من ای سوسک ‘ مرا ببخش |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط بهراد |
|
|
ای بی معرفت ترین دوست در کوچه ی بن بست دلتنگی صدایت کردم اما… جوابی نشنیدم نشستم و اشک ریختم افسوس که صدای گریه هایم را نیز نشنیدی شاید شنیده باشی ‘ اما… غرور لعنتی حائل شد من اما برخاستم بر خاستم و آنقدر اشک ریختم ‘ تا … دیور ها را سست کردم و با دستانم مویه کنان دیوار را کندم و … آری آری من آری من پنجره ساختم پنجره ای رو به زندگی رو به افق به روشنایی طلوع این بار اما … فریاد می زنم فریاد می زنم که ای دوست دستهایم را بگیر دستهایم را بگیر تا با نگاه در باغ زندگی قدم بزنیم و … عشق را … عاشقانه حس کنیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط بهراد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگی برای تقسیم عشق با دوستان
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شمس یک عاشق از تصوف عشق شعر نو اشعاری برای شمس اشعار من (بهراد سمندی) عکس های من عشق زن از نظر فردوسی و سعدی روانشناسی |
|
RSS
|